برای چه زنده ایم، اگر روزی نمیریم؟!
+
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 7:46  توسط گاگ
|
اشتباهی به اشتباهی پا گذاشتم که خروج از آن اشتباهی ست بس بزرگ!
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 14:17  توسط گاگ
|
رو به کویر ایستاد
چشماشو بست
شروع کرد به داد زدن
تا حالا هیچ بوته خاری تو اون کویر خون نخورده بود
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 9:25  توسط گاگ
|
تشنمه!
+
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 8:2  توسط گاگ
|
فشار حلقه ها بيشتر و بيشتر شد،
همه استخوناش خورد شد،
وقتي دهنشو باز کرد، داشت تو چشماش نگاه ميکرد،
هنوز زنده بود وقتي بلعيدش.
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 9:24  توسط گاگ
|
آفتاب کویر چشماشو میزد
یه سایه رو صورتش افتاد
2تا لاشخور بودن
برای اینکه بهش کمک کنن، از چشماش شروع کردن.
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 8:39  توسط گاگ
|
صلیبی که به گردنش آویزون بود خیلی شبیه صلیبی بود که خودش بهش آویزون بود.
فقط یه فرق داشتن. آدمی که رو صلیب رو گردنش بود محبوب بود!
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 7:57  توسط گاگ
|
سلام،خوبین؟
من خوبم..عالیم...بدتر میشم که بهتر از این نمیشم!به قول شاعر:زندگی بهتر از این نمیشه...زندگی یییییییییی....
افرین باهوشینا!میدونم حتما همتون فک کردین که من سرم خورده به جایی و عوض شدم...زکی خیال باطل من اگه عوض بشو بودم که...هق هق فین فین!!(اونایی که منو میشناسن حتما الان فهمیدن من کی می باشم!) ذوق مرگیدین؟حق دارین!اگه میدونستم انقدر تلافات داره زودتر میومدم!(اونایی که منو نمیشناسن...اخی...بدا به سعادتتون!تا الان چه جوری زیندگانی میکردین؟؟)
به هر حال معرفی میکنم!چه جورو خودمو معرفی کنم؟؟گاگ میگه بگو:سرور گاگ...منزل گاگ...و یه چیز دیگه در معرفیم میگه که بتون نمیگم!میترسم طاقت نیارین!:دی
یادتونه گاگ قصه ی پری کوچولورو واستون تعریف کرده بود؟؟خب من پری کوچولوشم دیگه!
اینجا چیکار میکنم؟؟دلم واسه این بلاگ و شما ها سوخت!اومدم یه صفایی بدم اینجا رو!
خودش کجاس؟؟منم اومدم اینو بگم و برم!
خودش افتاده رو کتاباش...(ارواح شکمش!تا دو خط پیش اینجا بود الانم رفته پای تلویزیون!)خلاصه ش این که اقاش کنکور داره!حالا هی بگین تاهل بده!کور شه اون که پشت سر ما حرف میزنه!زبونش کهیر بزنه الهی...واللا!تو کنکور زندگی که فعلا اولم شده!حالا میخواد ارشدم شرکت کنه!شاعر میگه:زن و اژدها هر دو در خاک به...(تاریخ شناسان به این نتیجه رسیدن که علت فوت شاعر مدکور قندخون بوده!از اثرات مصرف بیش از حد شکره ها!)
خلاصه تر این که منتظر باشید 7-8 ماه بگه گاگو بیارن تو تی-وی بگه:من با مشاوره تمام وقت سوسک موفق شدم رتبه اول رو کسب کنم!
تا الن که بهونه نداشت اپ نمیکرد.حالا که بهونه هم داره!!
واسش دعا کنین...واسه من بیشتر دعا کنین که خدا بهم صبر ایوب و فداکاری پتروسو بده!امین...

+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 23:57  توسط گاگ
|
گويند روزي فخرالمجانين به خيابان شدي و گرد خود همي گشتي. در اين گشت و گذار مردي از نقشهماندگي وي را بديدي و از وي بخواستي تا وي را در آموختن سرگشتگي به سرگردانان نقشهماندگي كمك نمايد. پس فخر هميپذيرفت و براي آموزش آماده گشت.
فردا روز چون گاه رفتن به نقشهماندگي شد، فخر هميانديشيد و با خويشتن گفت «سخت نيكوست تا با ظاهري آراسته به نقشهماندگي روم تا سخنم در دل ايشان كارگر افتد.»
پس قباي اطلس بر تن كرد و دستار حرير بر سر بست و رداي كشمير بر دوش انداخت و به راه اوفتاد.
بر در نقشهماندگي عسس دربان بر وي خرده گرفتي كه اينجاي جايگاهي بس عظيم در دارالخلافه باشد و اين ردا از علامات خارجين از امر دارالخلافه. پس آن را از تن به درآر. فخر را عجبي بس عظيم فرا گرفتي اما حرف عسس پذيرفتي.
پس درون نقشهماندگي درباني وي را بديد و بگفت اين چيست بر سر داري؟ كه ارباب ما را سخت ناخوشايند است كس بر سر دستار حرير بندد. پس فخر دستار از سر باز هميكرد و حيرانتر از پيش به راه خويش ادامه هميداد.
بر در سراي ارباب نقشهماندگي ساقي فخر را بديد و بگفت اين چه قباييست؟ چون كاتب ارباب اين قباي اطلس ببيند به حال اغما افتد و تو را هيچ راه مفري از اين نباشد كه گويندت اين كار از بهر سوء قصد نمودي. پس فخر قباي اطلس نيز از تن به در آوردي و با آندرور به حضور ارباب رسيدي!
صبيه ارباب كه نزد پدر بودي تا پيكر نحيف و پرموي فخر بديدي جيغي به رنگ انگور ياقوتي كشيدي و بيرمق بر زمين افتادي. ارباب نيز فيالفور دستور دادي تا فخر را به فلك كشند و او را عبرتي گردانند براي عابران تا بدانند چون بپوشند تا شايسته ورود به نقشهماندگي گردند.
فخر در زير فلك هميخنديدي و با خود زمزمه كردي :
چون نباشد خلق را راه تلبس
اين دلق و قبا و ردا ناشد ترا بس
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:12  توسط گاگ
|
موضوع انشا : نقش هر خود را در خانواده در حال و آينده توضيح دهيد.
قلم در دست ميگيرم و سوار بر متروي تيزروي خط ميرداماد انشاي خود را ميآغازانم.
موضوع انشاي امروز بسيار پيچيده ميباشد براي همين من مجبور شدم تا تحقيقات بسيار جامعهاي انجام دهم.
در ابتداي تحقيقاتم از پدر خود پرسيدم نقش من در خانواده چه ميباشد؟ باباي ما با حالت بسيار عجيبي كه دايي روشن فكر حسن پيچ شمرون به آن ميگويد عاقل اندر سفيه، نگاه كرد و پس از مدتها فكر كردن گفت : زالو! و وقتي از او درباره نقشمان در آينده پرسيديم بازهم مدتها فكر كرد و سپس جواب داد : تو منو دق مرگ ميكني و به همين جرم ميبرنت دارالتاديب!
ما بسيار تعجب نموديم كه دارالتاديب براي افراد كودك است و ما در آينده بزرگ خواهيم شد و به دارالتاديب نخواهيم رفت اما جرات نكرديم به پدرمان اين را بگوييم.
در مرحله دوم تحقيقات به سراغ مادرمان رفتيم و همين سوال را از او پرسيديم. نميدانيم اين سوال چه خاصيتي دارد كه هر كس كه از او ميپرسيم دچار تغييرات احساسي ميشود. چون مادرمان در جواب اين سوال بسيار جيغ كشيد و ما را نفرين كرد و گفت : الهي خبرتو برام بيارن! بهت ميگم نون بگير ميگي حال ندارم، ميگم برو بقالي خريد كن ميگي حوصله ندارم، عوض كمك كردن به من تو خونه همش تو كوچه پلاسي و فوتبال بازي ميكني، حالا از نقشت حرف ميزني؟ ذليل مرده!
وقتي از مادرمان درمورد سوال دوم پرسيديم بسيار خفنتر از سوال اول جيغ كشيد و گريه كرد و بعد از نيم ساعت گريه كردن گفت : ميشي يه دلندهور بدتر از بابات!
ما باز هم بسيار تعجب كرديم چون همه در فاميل به ما ميگويند بسيار شبيه داييات ميباشي و وقتي بزرگ شوي عين او ميشوي.
در ادامه تحقيقات ما به سراغ خواهرمان رفتيم. به هرحال او هم عضو خانواده است و نظر دارد. در جواب سوال اولمان بلافاصله جواب داد مايه دق من! و در جواب سوال دوممان بازهم بلافاصله جواب داد :مايه دق زنت!
از آنجايي كه ما بسيار اهل تحقيق بوديم تصميم گرفتيم براي گرفتن نتيجه مطمئن به سراغ منابع خارجي برويم، براي همين ابتدا به سراغ دايي روشن فكر حسن پيچ شمرون رفتيم. دايي حسن پيچ شمرون درجواب سوال اولمان گفت : ما هموني هستيم كه ميخوايم. اما در جواب سوال دوممان گفت : ما هموني ميشيم كه خودمون ميخوايم!
اين دايي حسن پيچ شمرون بسيار روشن فكر است، ما اصلا حرفهايش را نميفهميم.
در ادامه تحقيقات ما به سراغ عمه حسن پيچ شمرون رفتيم كه بسيار آدم با تجربهاي است.
در جواب سوال اولمان بسيار خنديد! اما در جواب سوال دوممان چشمهايش پر اشك شد و شروع كرد از خاطرات و تجربيات گذشته خود حرف زد.
عمه حسن پيچ شمرون بسيار با مردها مخالف بود. او درباره چيزي به نام فمنيسم حرف زد كه ما آن را نفهميديم. فقط فهميديم هركس اينگونه باشد به نظر عمه حسن پيچ شمرون بسيار خوب است.
عمه حسن پيچ شمرون به ما گفت كه در آينده ما ازدواج ميكنيم، ما با شنيدن اين حرف بسيار خجالت كشيديم و ذوق كرديم، و در نتيجه بايد براي زن خود شوهر خوبي باشيم.
عمه حسن پيچ شمرون گفت :شوهر خوب شوهر مردهاس. او سه بار ازدواج كرده بود و هر سه شوهر او مرده بودند و برايش بسياري پول ارث گذاشتند.
ما در اينجا تحقيقات خود را به پايان رسانديم.
نتيجهاي كه ما گرفتيم اين بود كه ما هم اكنون ميخواهيم كه بسيار اذيت كنيم و نقشمان اين است كه آسايش را از خانه فراري دهيم. اما نقشمان در آينده را ميخواهيم اينگونه رقم بزنيم كه پس از ازدواج، ما هنوز هم از اين حرف خجالت ميكشيم و قند توي دلمان آب ميشود، براي زن خود شوهر خوبي باشيم.
اين بود انشاي من.
+
نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 23:33  توسط گاگ
|